یه قصه
وولف دیتریش شنوره [2]
غازی تمام شب را روی یخها به صبح رسانده بود. روباهی او را دید و در حالی که دهانش را میلیسید به طرفش آمد. به جلوی غاز که رسید، چارهای نداشت جز اینکه شناکنان خود را روی آبها نگه دارد. عاقبت نفسنفسزنان گفت: «میدانی چیه! بیا دشمنیهامان را همینجا مدفون و همدیگر را تحمل کنیم!»
غاز شانه بالا انداخت و گفت: «خب، بستگی دارد!»
روباه گفت: «به چه؟»
غاز گفت: «به اینکه هوا گرم بشود یا سردتر!»
------------------------------ -------------------
1. Politik
2. Woolf Dietrich Schnurre: نویسندهی آلمانی (1989- 1920)
برگرفته از كتاب:
وندراچك، ولف و ...؛ 43 داستان عاشقانه؛ برگردان علي عبداللهي؛ چاپ پنجم؛ تهران: نشر مركز 1388.
رهپو - بانك سخنان بزرگان
غازی تمام شب را روی یخها به صبح رسانده بود. روباهی او را دید و در حالی که دهانش را میلیسید به طرفش آمد. به جلوی غاز که رسید، چارهای نداشت جز اینکه شناکنان خود را روی آبها نگه دارد. عاقبت نفسنفسزنان گفت: «میدانی چیه! بیا دشمنیهامان را همینجا مدفون و همدیگر را تحمل کنیم!»
غاز شانه بالا انداخت و گفت: «خب، بستگی دارد!»
روباه گفت: «به چه؟»
غاز گفت: «به اینکه هوا گرم بشود یا سردتر!»
------------------------------
1. Politik
2. Woolf Dietrich Schnurre: نویسندهی آلمانی (1989- 1920)
برگرفته از كتاب:
وندراچك، ولف و ...؛ 43 داستان عاشقانه؛ برگردان علي عبداللهي؛ چاپ پنجم؛ تهران: نشر مركز 1388.
رهپو - بانك سخنان بزرگان
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ ساعت 11:23 توسط م.امینی ثانی
|