نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم خرداد 1390 توسط اميدمصلح

يكي از مسائلي كه در معارف ديني ودر حقيقت عالم وجود دارد اينستكه اسامي كه نزد خدا وجود دارد يا بعبارت ديگر خدا خود انها را انتخاب ميكند‚ با حقيقت ماهيت وعينيتشان يكي ميباشند.مثلا وقتي خدا پيامبر را در كتب اهل كتاب احمد به معناي ستوده ترين معرفي ميكند‚ در عالم واقع يعني اگر اين شخص يا ماهيت(يعني پيامبر) را كنار هر چيز يا ماهيتي در كل عالم وخلقت قراردهيم درعالم واقع او ستوده تر بلند مرتبه تر و والاتر است. يااگر خدا حضرت مريم را در قران صديقه معرفي ميكنديعني صدق در تمام مراتب وجودي وظهوري ايشان در عالم (نه فقط در زبان وراستگويي زباني )قابل رويت است و امثال  ذالك .

اينرا براي اين مطرح كردم كه طبق روايات خداوند نه اسم براي حضرت زهرا خود انتخاب كرده كه با توضيحات بالا مشخص شد اين نه اسم براي ايشان نه فقط اسم بلكه نه مرتبه وجودي وشان يا بعبارت ديگر عين ماهيت وحقيقت وجودي ايشان است كه اگر براي شناخت ايشان به توضيح هر كدام از اين اسامي (كه بعضي از انها را در جواب ان شخص بيان كردم ودر ذيل مي ايد)بپردازيم ساليان دراز طول ميكشد وشايد ذره اي از حق مطلب ادا نشود. شايد در اينده مقداري در حد وسع به ان بپردازم ولي همانطور كه گفتم هدف از نگارش اين اوراق بيان مختصري در مورد علت عزاداري براي ايشان است كه بي ارتباط به موضوع بالا نميباشد.

اما جوابم به ان دوست:من براي آن جسم كتك خورده وآن روح  رنج كشيده ناراحتم اما علت اصلي عزاداري من براي او اين رنجها نيست. شايد احساسات من  راجع به مصائب زندگي ظاهري ايشان روزي فروكش كند يا دچار فراز وفرود. شودشايد اصلا من بقول شما(مخاطبم ان دوست سوال كننده است)با سيلي خوردن فاطمه كاري نداشته باشم اما........:

با اسم صديقه او كاردارم: چون كسيكه ماهيتش مساوي وعين معناي اين اسم است‚ صدق در تمام مراتب وجودي او ودر تمام ظواهر وبواطن زندگي او(نه فقط درزبان كه البته بخشي از صدق است)جريان دارد (صدق يعني عين حقيقت و واقعيت است وذره اي خلاف در ان راه ندارد)اگر من هم بخواهم اينگونه شوم بايد با اين اسم او پيوند بخورم. اگر بخواهم با حقيقت هستي و انچه در عالم‚ در  واقعيت جريان داردپيوند بخورم و زندگي معنوي وحتي مادي خودرابر پايه ان بنا كنم نه بر پايه خرافات وتوهمات واميال وارزوها .اگر بخواهم كاملا منطبق وهماهنگ با همه عالم باشم و.......بايد با اين مرتبه وجودي پيوند بخورم. بايد متوجه اين شان از شوؤن ايشان باشم اگر ميخواهم ظهوري كه در دنيا در رابطه با خودم‚ انسانها ‚طبيعت وخداوند از خود نشان ميدهم تماما صدق وذره اي نفاق وعدم اخلاص در ان نباشد‚بايد او با اسم صديقه اش بر من نازل شود و...

با اسم زهراي او هم كار دارم: يعني اسمي كه نشان ميدهد او مظهر جامع اسم الله است ظرفيست كه حقيقت بطور يكپارچه در او ظهور كرده‚ ومعرفت خدا بطور تام وتمام در او نهاده شده است و خدا باين وسيله‚ بهانه خلقت كه خود در كتابش فرموده معرفتش است را تكميل كرده است بهمين علت است كه زهرا مانند نور ميدرخشد واز او معرفت خدا بر تمام عالم وموجودات بر حسب استعدادو درخواست ونيازشان جاري ميشود. ميخواهم معرفت خدا را بواقع دارا شوم واز اين معرفت يوناني وتوهمي وقبيله اي جدا شوم پس بايد با اسم زهراي او پيوند بخورم و او با اسم زهرايش بر من نازل شود.

با اسم مباركه اوهم كار دارم: چون كلمه مبارك را زياد ميگويم يا ميشنوم در ازدواج تولد‚خريد و..ولي شايد معنايش را نميدانم مبارك يعني خير ثابتي كه در چيز يا ماهيتي  وجود دارد وهر كس با ان ماهيت پيوند بخورد يا حتي بر خورد كند‚باعث رشد وزياد شدنش ميشودمگر ميشود انتظار بركت ومبارك بودن از زندگي داشت ولي متوجه كسي نبود كه بركت وخير در وجودش تثبيت شده و هر كس با اين اسم وشان ومرتبه نوراني او پيوند بخورد‚ زندگيش در ابعاد مختلف از جمله زناشويي‚ واقعا مبارك ميشودودائما خيرو بركت و تعالي ورشد از ان ميجوشد. چيزي كه امروز به صورت يك ارزو و اكسير درامده ودر زندگي افراد كمي ميتوان انرا يافت.

با اسم بتول او هم كار دارم: زيرا او از غير خدا بريده وآزاد است منهم ميخواهم آزاد باشم ميخواهم غل وزنجيري در پايم نباشدو آزادانه پرواز كنم بايد به اسم بتول او توجه كنم بايد او را در اين شان تمنا كنم.

با اسامي زكيه وطاهره او هم كار دارم: زيرا در يك كلام جان من نياز به تزكيه دارد .احتياج دارد كه مانند اينه شودتا تمام حقايق عالم به ان بتابدودر ان انعكاس يابد.حقيقت وجودي او پاك ومطهر است ونفس چه انساني از پاكي بدش مي ايد؟ميخواهم از الودگيها بديها خباثتهادور شوم مگر لذتي با ان قابل قياس است ؟مگر ميشود اينرا خواست ولي متوجه هويتي نشد كه ماهيت ودرونش مانند اسمش تزكيه شده است و اگر با اين اسم بر من نازل شود مرا هم تزكيه ميكند.

با اسامي راضيه ومرضيه او هم كار دارم :ميخواهم در عالم به تقديرات وسرنوشتم راضي باشم واز اين طريق احساس ارامش كنم. ميخواهم مانند انساني باشم كه از نوك قله كوه حوادث عالم در مورد خود وجهان را مينگرد.نه از دامنه وپايين. مي خواهم با رضايت به رضاي الهي خدا را از خود راضي كنم. ميخواهم بالا و پايين شدن اين دنيا در من تاثبري نداشته باشدمگر اين در اين زمانه شدنيست؟چه فرقيست بين كسيكه اينگونه است و كسيكه اينگونه نيست؟ ميخوا هم با رضايت به قضاي پروردگارم به حكمت كارهاي او پي ببرم ودر جوار قربش ارام گيرم كه چه زيبا خدا اورا صدا زد: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي. رسيدن به اين مقام فقط در سايه توجه اين وجود نازنين وبي همتا‚ يعني مادر تمام پيامبران ميسر است.

ودر اخر با فاطمه كار دارم: چون پيامبر فرمود خدا به اين خاطر اورا فاطمه نامگذاري كرده چون او ودوستانش از اتش جهل وجهنم و از تاريكيها فطم شده اند (يعني جدا وكنده شده اند)باو عشق ميورزم چون ميخواهم از هر نوع جهل وناداني وكم خردي جدا شوم. زيرا ميخواهم از اتش جهنم كه تبلوراين دنياي من است جدا بمانم اگر باو پيوند بخورم‚ اگر به فاطمه وصل شوم او من را هم مانند خود از هر چه غير خداست فطم وجدا ميكنداو مرا از هر مانعي در راه كمال ووصال رفيق اعلي يعني خداي عزيزم جدا ميكند.

 

هر كدام از اين اسماء اقيانوس بي انتهاييست از معاني ومعرفت كه نميبايست نوشت و خواند. فقط بايد ديد و سير كرد كجا ميتوانيم قطره اي از اقيانوس بي انتهاي اين شخصيت عظيم كه در روايات مجسمه خوبي بلكه بالاتر‚ شب قدر‚ كوثر وحجت بر امامان نام و لقب گرفته را بفهميم.من براي رسيدن به همه خوبيهايي كه در بالا گفتم متوجه او ميشوم(تاكيد ميكنم نه فقط دانستن اين خوبيها بلكه وجدان كردن ورسيدن به انها) ودر خانه او ميروم. اگر به در خانه او برويم درب نيم سوخته ميبينيم اگر چشمانمان را هم ببنديم نداي فاطمه را كه براي نجات بشر از انحراف فرياد ميزند را ميشنويم ضجه اش را در سقط محسنش در ميابيم. من وساير شيعيان به فاطمه بعنوان وسيله عزاداري براي رسيدن به اهداف اين دنيا نگاه نميكنيم ولي وقتي سراغ او ميرويم ناچار مصائب او را ميبينيم نميدانم  اين مصائب   را که  بر او وارد كرده كاري هم ندارم. من او را براي تعالي خود ميخواهم ميخواهم زندگيم با حقيقت عالم هستي كوك شود نه يك عمر اسير اوهام باشم ولي چه كنم هر وقت سراغ او ميروم و دلم را متوجه او ميكند صداي غربت او وفرزندان وهمسرش مرا به گريه وا ميدارد وبه نوحه و عزاداري سوق ميدهد.من براي انسان شدن سراغ او ميروم نه عزاداري كردن اما چه كنم تاريخ غربت او را فرياد ميزند .