مفهومهاي رايج در ادبيات تعليمي
مفهومهاي رايج در ادبيات تعليمي
گاهي پيش ميآيد كه شاعران و ادبيان از شعر و ادبيات براي آموزاندن مطالبي كه به نظرشان سودمند و مفيد ميآيد، بهره ميگيرند، اينجاست كه نوعي خاص از شعر با نام «ادبيات تعليمي» مطرح ميشود كه محور اصلي آن اخلاق، مذهب، عرفان و فلسفه است.
برخي از مفهومهاي رايج
1- آشتيجويي و مدارا: محبت و دوستي بسيار كارسازتر است تا جنگ و دشمني.
مثال: چه كند سيل گرانسنگ به همواره دشت؟ خاك در ديدهي دشمن به مدارا زدهايم
معني: سيل عظيم و ويرانگر وقتي به دشت هموار ميرسد، هيچكاري از دستش برنميآيد ـ زيرا دشت در برابر او، به مقابله و مقاومت نميپردازد ـ ما هم با مدارا و ملايمت دشمنان خود را ناكار كردهايم.
گر از تحمل من خصم شد زبون چه عجب؟ / فلك حريف زبردستي مدارا نيست.
معني: حتي آسمان هم نميتواند كسي را كه اهل مدارا است، شكست دهد و نابود كند.
2- بدي را با خوبي پاسخ دادن: اين شيوه معمولاً باعث ميشود كه انسانهاي بدكار نيز شرمنده شوند و از بديكردن دست بردارند.
مثال: حضرت عيسي در واكنش به شخصي كه با او «آغاز عربده و سفاهت نهاد» به جز لطف و مللايمت سخني نگفت (سال دوم):
«از او آن صفت ميزايد و از من اين صورت ميآيد. من از وي در غضب نميشوم و او از من صاحب ادب ميشود.»
از صدف ياددار نكتهي حلم هر كه بُرَد سرت گهر بخشش
معني: صدف را ميبرند و ميشكافند تا به مرواريد درون آن دست يابند.
برنميآيد درشتي از ملايم طينتان / ميشكافد نرمي مغز استخوان پسته را
معني: از انسانهاي ملايم طبع و اهل مدارا، درشتي و خشونت برنميآيد، اما با همان مدارا از پس همه چيز و همه كس برميآيند: مانند مغز پسته كه با تمام نرمي، عاقبت پوستهي سخت دور خود را از هم ميشكافد.
3- لطف و خشم، هر يك به جاي خود:
مثال: وقتي به لطف گوي و مدارا و مردمي باشد كه در كمند قبول آوري دلي
وقتي به قهر گوي كه صد كوزهي نبات گهگه چنان به كار نيايد كه حنظل
1- حنظل: ميوهاي تلخ كه مصرف دارويي داشته 2- وقتي: زماني ـگاهي
4- با بدان بد بودن: لطف و خوبي كردن با بدكاران و ستمگران مساويست با ستم كردن به مردم بيگناه.
مثال: مكن به جاي بدان نيك، از آن كه ظلم بود كه نيك را به غلط جز به جاي او بنهي
معني: بدان را از خوبي و لطفت برخوردار نكن زيرا اين ظلم است كه نيكي را در جايي كه شايسته نيست صرف كني.
جهان سوز را كشته بهتر چراغ، يكي به در آتش كه خلقي به داغ
5- در نكوهش ستمگري: شاعران آزادانديش و آزادهاي نيز در تاريخ ادبيات ما بودهاند كه به سرزنش حاكمان ستمگر پرداختهاند و آنان را از عاقبت كارشان بيم دادهاند.
مثال: دِرَم به جورستانانِ زر به زينت ده بناي خانه كنانند و بام قصر انداي
به عاقبت خبر آمد كه مرد ظالم و ماند به سيم سوختگان زرنگار كرده سراي
معني: كسانيكه درهم و پول را به زور از دست مردم درميآورند و خرج ظاهر و تزئينات خانهي خود ميكنند (حاكمان ستمگرِ تجملپرست) مانند كسي هستند كه پي خانهاش را...
در نهايت چنين پادشاه ستمگري ميميرد و كاخ بر نقش و نگار زر اندود او به مال باختگان ميرسد.
نرون مرد اما رم نمرده است.
مفهوم: ستمگر عاقبت از ميان ميرود و مردم به زندگي خود ادامه ميدهند.
خطا بين كه بر دست ظالم برفت جهان ماند و او با مظالم برفت
با مظالم برفت: به محكمهي الهي رفت و حالا بايد كيفر بيدادهايش را ببيند.
6- ستم ستيزي: بايد با ستم به مبارزه برخاست و ريشه كَنَش كرد.
مثال: با اهل ستم مجوش بهر انسان و ز ياريشان ستم به خلقي برسان
آمادهي ظلم باش از ياري ظلم از ياري تيغ زير تيغ است فسان
معني: با اهل ستم جوشيدن و به آنها ياري رساندن تفاوتي با ستم كردن به مردم ندارد و كسيكه به ظلم ياري ميرساند، بايد آمادهي اين باشد كه روزي ظلم ظالم دامنگير او نيز بشود؛ همچنان كه سنگ چاقو تيزكن (فسان) چون به چاقويي ياري ميرساند، هميشه با چاقو خراشيده ميشود و آسيب ميبيند.
به حكم ناحق هر سفله، خلق را نكشند اگر ز قتل پدر پرسشي كند پسري
معني: اگر كه پسر به خاطر قتل پدرش، حاكمان را مورد سوال قرا ردهد...
7- از خودگذشتي و ايثار: گذشتن از جان يا خواستههاي خود به خاطر زندگي يا خواستههاي ديگران
مثال: به سيم و زر جوانمردي توان كرد خوش آن كس كاو جوانمردي به جان كرد
معني: هر كسي ميتواند دست به بخشش بگشايد و به نيازمندان سيم و زر (پول و ثروت) عطا كند؛ اما خوش به حال آناني كه توانستند براي ديگران از جان و زندگي خود بگذرند.
گزيند هر كه سود ديگران را بر زيان خويش به اندك مدتي صائب، زيانش سود ميگردد
زيانش سود ميگردد: زيانهايش جبران ميشود، خدا به او لطف مينمايد.
8- ترجيح ديگران برخود (غمخواري مردم): يك پله پايينتر از ايثار است
مثال: تنك دل چو ياران به منزل رسند نخسبد كه واماندگان از پساند
معني: انسان مهربان و دل نازك حتي اگر دوستانش به مقصد برسند، خواب به چشمش نميآيد زيرا هنوز كساني در پي هستند كه به مقصد نرسيدهاند.
9- درويش نوازي: ياري نيازمندان و دستگيري از ناتوانان در زمان قدرت و توانايي، درويش نوازي است.
مثال: هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد گو در ايّام سلامت به جوانمردي كوش
خـداوند خـرمـن زيـان مـيكـنـد كــه بــا خــوش چين سرگران ميكند
معني: صاحب خرمن زيان ميكند كه با خوشهچينان و نيازمندان سرسنگين رفتار مينمايد و به آنها اعتنايي نميكند. (زيرا درويشنوازي ثواب بسيار دارد و او خود را از اين ثواب محروم مينمايد.)
كه چشم تو دارند مردم بسي نه تو چشم داري به دست كسي؟
معني: ... مگر اينطور نيست كه تو هم نيازمند كسي هستي؟
10- در نكوهش زراندوزي و خسّت
دست تضرّع چه سود بندهي محتاج را وقت دعا بر خدا، وقت كرم در بغل
معني: دست به دعا برداشتن و زاري كردن كسي كه هنگام بخشش و كرم، دستانش را در بغل ميگيرد (دست بخشنده ندارد) در درگاه خدا پذيرفته نيست.
ز نعمت نهادن بلندي مجوي كه ناخوش كند آب استاده، بوي
معني: همچنان كه اگر آب در جايي جمع شود، بوي نامطبوعي به خود ميگيرد و ديگر آشاميدني نخواهد بود، نعمت و ثروتي كه اندوخته و انباشته شود. انسان را به جايي نميرساند.
11- كار به كاردان سپردن: كارهاي بزرگ را بايد به انسانهاي بزرگ وكاردان سپرد.
مثال: به كارهاي گران مرد كار ديده فرصت كه شير سرزه درآرد به زير خم كمند
معني: ..../ ميتواند كارهاي بزرگي انجام دهد.
12- دورانديشي و آيندهنگري: علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد
مثال: سَرِ چشمه شايد گرفتن به بيل جو پر شد نشايد گذشتن به پيل
معني: سرچشمه را ميتوان با يك بيل كوركرد و جلوي خروج آب را گرفت، اما وقتي پر شد و آب بر زمين جاري شد. چه بسا كه ديگر با فيل هم شود از رودخانهي پديد آمده گذشت.
به هر جايي كه خواهي در شدن را نگه كن راه بيرون آمدن را
معني: به هر جايي كه ميخواهي وارد شوي، به راه و امكان بيرون آمدنت هم توجه كن.
13- راستگويي و دفاع از حقيقت: راستگويي وقتي بسيار ارزشمند ميشود كه با منافع انسان در تضاد باشد.
مثال: خدايا، روا مدار كه به خاطر هوس خويش پاي بطلان بر عنوان حق گذارم و باطل را برحق برگزينم.
روشندلان خوش آمد شاهان نگفتهاند آيينه عيبپوش سكندر نميشود
معني: انسانهاي دل آگاه و صاحب بصيرت، هرگز براي خوشايند شاهان و قدرتمندان حقيقت را تغيير نميدهند آنها همچون آينه هستند كه جز حقيقت را نمينماياند و حتي اگر اسكندر ـ كه ميپنداشتند سازندهي آينه اوست ـ در مقابل آن بايستد، عيبهاي او نميپوشاند و حقيقت را پنهان نميكند.
14- قناعت و خرسندي: قناعت يعني بسنده كردن به حداقلها، خرسند بودن به هر آنچه كه در دست هست.
مثال: آن را كه جاي نيست همه شهر جاي اوست درويش هر كجا كه شب آيد سراي اوست
صائب از قدر كفاف آن چه بوديك جوبيش بر دل قانع من تخم دو صد تشويش است
15- پرهيز از فزونخواهي
مثال: فزوني مجو ازشدي بينياز كه در آردت پيش و رنج دراز
معني: وقتي نيازهايت را برآورده كردي و به خواستههايت رسيدي، طمع نكن و بيش از آن جست و جو نكن زيرا اين فزونخواهي باعث رنج و درد سرت ميشود.
اي مگس عرصهي سيمرغ نه جولانگه توست! عِرضِ خود ميبري و زحمت ما ميداري
1- آبرو
16- مناعت و بلندطبعي (عزّت نفس): بسياري از انسانها ترجيح ميدهند به آنچه دارند قناعت كنند اما شخصيت و احترامشان را به خطر نيندازند.
مثال: اي شكم خيره به ناني بساز تا نكني پشت به خدمت دو تا
بگفت اي پسر تلخي مردنم به از جور روي تَردش بردنم
معني: گفت اي پسر، حاضرم در بينوايي بميرم اما ترش رويي و بدخلقي ثروتمندان را وقتي كه چيزي از آنها ميخواهم، تحمل نكنم.
دست طمع چو پيش كسان ميكني دراز پل بستهاي كه بگذري از آبروي خويش
17- فروتني: شاعران ميگويند كه گردنكشي و فخرفروشي مايهي شكست و زيانگاري است و فروتني و خاكساري موجب پيشرفت و پيروزي.
مثال: چو سيل اندر آمد به هول و نهيب فتا راز بلندي به سر در نشيب
چو شبنم بيفتاد مسكين و خرد به مهر آسمانش به عيوق برد
افتادگيآموز اگر طالب فيضي هرگز نخورد آب زميني كه بلند است
معني: .../ هرگز رودخانه زمين مرتفع و بالادست را آبياري نميكند.
18- انتقادپذيري
مثال: روي خود پاك بسوي عيب برآيينه منه نقد خود را سره كن، عيب ترازوي مكن
معني: مشكل از آينه نيست كه چهرهي تو كثيف و ناباك است يا مشكل از ترازو نيست كه طلاي تو ناخالصي دارد و زنش كمتر از معمول است؛ عيبهاي خود را بپذيرد آن را برطرف كن.
ترسي ز طعن دشمن و گردي بلند نام بيني غرور دوست، شوي پست و مختصر
معني: ترس از طعنه و سرزنش دشمن باعث ميشود كه انسان در پي رفع عيبهاي خود باشد و در نتيجه به سربلندي و نيكنامي برسد اما به سخنان تمجيدآميز دوستان دلخوش كردن باعث فريب خوردن و مغرور شدن ميشود و پسرفت انسان را در پي دارد.
19- پرهيز از ظاهرسازي: انسان ظاهرساز تواناييهاي خود را به نمايش ميگذارد و ناتوانيهاي خود را پنهان ميكند.
مثال: بزرگان فراغ از نظر داشتند از آن پرنيان آستر داشتند
معني: انسانهاي بزرگ و صاحب جوهر، به نظر مردم اهميتي نميدهند. به همين دليل پارچهي ابريشمي را كه همه با دوختن لباس از آن، به ديگران فخر ميفروشند ـ به عنوان آستر لباسشان ـ كه در معرض ديد نيست ـ به كار ميبرند (درونشان را زيبا و ارزشمند نگه ميدارند نه بيرونشان را)
كه را جامه پاك است و سيرت پليد در دوزخش را نبايد كليد
معني: هر كه جامه و ظاهرش آراسته باشد و درونش ناپاك و زشت، براي ورود به دوزخ نيازي به كليد و مجوز ندارد.
20- اصل و نسب اهميت ندارند.
مثال: چون شير به خود سپهشكن باش فرزند خصال خويشتن باش
معني: شير به اين خاطر سلطان جانوران نيست كه پدر و مادرش شير بودهاند! او خود دلير و نيرومند و سپهشكن است، انسان نيز بايد متّكي به خصلتها و ويژگيهاي برتر خود باشد نه پدر و مادرش.
هر پسر كاو از پدر لافد نه از فضل و هنر في المثل گرديده را مردم بود نامردم است
معني: هر پسري كه به پدرش افتخار كند نه به دانش و هنر خودش، حتي اگر براي پدر، خيلي عزيز هم باشد .
21- اصالت ذات: انسان بدرفتار بد آفريده شده است و كاري براي او نميتوان كرد و انسان نيكوسرشت در هيچ حالي خوبي و بزرگ منشياش را از دست نميدهد.
مثال: زمين شوره سنبل برنيارد در او تخم عمل ضايع مگردان
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد با طينت اصلي چه كند؟ بدگهر افتاد
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ، لاله رويد و در شورهزار رخس
معني: پس اينكه در باغ گل و لاله ميرويد و در شورهزار حس و خاشاك از تفاوت ذات خود آنهاست و گرنه براي هر دو بارانِ لطيف يكسان ميبارد.
22- دوري از همنشين بد
مثال: با فرومايه روزگار مبرا كزني بوريا شكر نخوري
معني: همچنان كه نميتوان از ني حصير، شكر به دست آورد از همنشيني با دوست فرومايه هم چيزي نصيب انسان نميشود.
با بدان كمنشين كه بدماني خو پذير است نفسِ انساني
23- ناپايداري دنيا: دنيا محل گذراست؛ محل ماندن و دل بستن نيست.
مثال: نشايد هوس باختن با گلي كه هر با مدادش بود بلبلي 1- عشق ورزيدن
لاله و گل زخمي خميازهاند عيش اين گلشن خماري بيش نيست
معني: غنچهها وقتي كه ميشكفند، ميپندارند كه اتفاق بسيار خوبي در زندگيشان رخ داده است و از اين بيخبرند كه همين شكفتن مقدمهي پرپر شدن آن را فراهم ميكند (غنچه تا نشكفد پرپر نميشود) در اين دنيا هر چه خوب و لذتبخش باشد در واقع رنج است و مصيبت در پي دارد مانند حالت مستي كه سردرد و خماري در پي آن است.
24- از دست رفتنِ قدرت دنيايي
مثال: بس پند بود آنگه در تاج سرش پيدا صد پند نواست اكنون در مغز سرش پنهان
معني: گويا انوشيروان به قدرت و اقتداري رسيده بود كه به خود اجازه داد، پند نامهاش را بر تاج امپراتوري ـ كه در واقع متعلّق به امپراتوري است نه يك پادشاه خاص ـ حك كند.
سپهر بلندار كشد زين تو سرانجام خشت است با بين تو
معني: اگر زين بر آسمان بگذاري (بر آسمان مانندِ اسبِ زير پايت، فرمان براني) عاقبت خواهي مرد، پس به خود مغرور نباش.
آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو بر درگه او شهان نهادندي رو
ديديم كه بركنگرهاش فاختهاي بنشسته همي گفت كه: كوكو، كوكو
معناي بيت اول: قصري كه در بلندي و عظمت با آسمان هم طراز بود و پادشاهان كشورهاي ديگر به آن درگاه رو ميآورند.
25- توجه به گذر سريع عمر
مثال: لحظهاي بيش نبود آنچه ز عمر تو گذشت و آنچه باقي است به يك لحظهي ديگر گذرد
26- حسرت بر جواني از دست رفته
مثال: موي سپيد را فلكم رايگان نداد اين رشته را به نقد جواني خريدهام
معني: شاعر جواني خود را داده و به جاي آن موي سپيد به دست آورده است (جوانياش را باخته است)
جوانيام به سمند شتاب ميشد و از پي جو گرد در قدم او دويدم و نرسيدم
چو مشك ما همه كافور شد از سردي عالم جوانان را ز ما دل سرد شد كو آن جوانيام
شك استعاره از موي تيره ـ كافور استعاره از موي سفيد
27- پشيماني از تلف كردن عمر
چون توانستم ندانستم، چه سود چون بدانستم، توانستم نبود
توانستم نبود = توانستن براي من نبود
برانداختم نقد عمر عزيز به دست از نكويي نياورده چيز
از نكويي چيزي بدست نياوردهام
عمر در بيهدهگردي گذرانديم چو موج از گهر، صلح به خار و خس دريا كرديم
معناي بيت: با هرزه گردي عمرمان را تلف كرديم مانند موج كه مدام بر سطح دريا در حال حركت است و به جاي رفتن به عمق دريا و يافتن گوهر (مرواريد) به خار و خس سطح دريا قناعت ميكند.
28- غنيمت شمردن دوران جواني
نشاط از من آنگه رميدن گرفت كه شامم سپيده دميدن گرفت
ظاهر شدن موي سپيد در ميان موهاي سياه
با تشکر از دوست جوان و دانش آموز مستعدم خانم تکلیفی