باز هم روز مادر. دوباره و دخترک گیجی که این بار کمی کمتر گیج بود و یادش بود این روز هارا که گذاشته اند ویژه برای قدردانی هرچند هر روز اگر قدردانی کنی تا انتهای دنیا باز هم اندک است برای تشکر از مادر، مادر بودن، و عشق بی نهایتی که در مادر است، عشقی که هرگز آنگونه که باید پاسخ نمی گیرد، قدر دانسته نمی شود و این بار اندکی به یادم بود این روز را هرچند که هر روز روز مادر است.

در لابلای خاطرات خسته و دلتنگ
در ظلمت دلگیر افکاری که می میرند بی آهنگ
در این سکون ساکت و دلگیر
در این غم، این اندوه دامنگیر
در جاده های مه گرفته، جاده های خیس پیچاپیچ
در این غبار، این هیچ
برپا هنوز استاده این قامت
می جنگد این اسطوره طاقت
این آفتاب روشنی بخش جهان افروز
این شادی هرروز
این عادت شیرین بی تکرار
این اسوه ایثار
این خوب، این محبوب
این آخرین رویا در این آشوب
می ماند او تا این جهان برجاست
تا آدمی برپاست
هر جا که قلبی می تپد پر شور
هرجا که بینی نور
او هست و با او عشق ، با او مهر
او هست و آوا و نوا و شعر
او هست و دنیا کی ورا شاید
جنت به زیر پیکرش باید
او هست و با او هرچه خوبی هست
از عشق او جان جهانی مست
او هست و بوده، ماند و باید
دنیای بی مادر ... نگو، نآید