یکی از آدم های همیشه ماندگار آن روزگار  که تا سالها بعد نیز هیبت و جبروت و غرورش از یاد من نخواهد رفت مدیر آن روزهای مدرسه  بود. کسی که به یاد ندارم پیش کسی سر فرود  آورده باشد و خوشبخت ترین بچه ها کسی بود که در طول سال لبخندی از چهره ی ایشان را به یادگار دیده باشد  یک نگاه کافی بود تا هر دانش آموزی تا مدت ها دم دفتر مدرسه پیدایش نشود.همه ی این ها راگفتم تا برسم به یغما . آن زمان هایی که ما او را نمی شناختیم و او مثل آب در رگ وریشه ی زمین نیشابور جاری می شد.
آن روز جغرافی داشتیم و من طبق معمول باید نقشه های جغرافی را از دفتر به کلاس می بردم.ورود من به دفتر همزمان شد با ورود مردی متوسط اندام با لباس های نه چندان مناسب و به جرآت می توام بگویم گلی موهای ژولیده و پریشان و سبیل هایی برجسته تر از ریشش هایش .به محض ورودش خانم مدیر با چنان احترامی برایش بلند شد که فکر کردم به اندازه ی پدرش دوستش دارد. چشمانم داشت از حدقه در می آمد مدیر باآن هیبت و سرو وضع مناسب و مقید با آن غرور چگونه برای این مردی که به ظاهر هیچ نبود با چنین حرمتی بلند شد. تنها یک جمله از او را به یاد دارم سلام آقای یغما خوش آمدید و او با لهجه ی غلیظ نیشابوری پاسخ داد و من مات مانده بودم و فراموش کرده بودم برای چه به دفتر آمده ام چشم غرّه ی مدیر مرا به یاد کارم انداخت نقشه ها را برداشتم و به کلاس بر گشتم.
سال ها بعد وقتی در لابه لای اشعار شاعران کشورم غرق شده بودم و در خشت بنای اشعار خیام به دنبال هویتی می گشتم ناگهان به یاد خشت مال نیشابوری افتادم که در آن روزهای نوجوانی برایم کوچک می آمد و ضعفیف و امروز او در خشت خشت خانه های شهرم یادی از خویش به جا گذاشته است.
یادش گرامی.