نی نامه

 1- به سخن و ناله ی انسان آگاه به حقایق عالم معنا (مولوی)گوش بده و بشنو که چگونه در دوری روح

آزاده اش از نیستان عالم معنا می نالد و شکایت می کند.2- می گوید : از وقتی مرا از نیستان حقیقت

و عالم ملکوت جدا کرده اند، همراه با فریاد و ناله و زاری من همه ی انسانها ناله سر داده اند.

3- برای بیان درد اشتیاقم به خدا و عالم حقیقت، شنونده ای می خواهم که دوری از معشوق را درک

کرده و دلش از سوز فراق سوخته باشد(محرم رازی می جویم)4- هر کسی که از اصل وجودی و حقیقتش

دور شده باشد حتماً دوباره با اصل خود باز می گردد.رسیدن به اصل و کمال هر انسانی در بازگشت بسوی

خداست.5- من در میان همه ی موجودات از درد دوری حق عاشقانه نالیدم و چه با آنان که در راه رسیدن

به خدا کند پیش می روند و چه همراه با رهروان راه حقّی که در مراحل سیر و سلوک به سرعت پیش

می تازند همراه شده ام.6- هر که ماجرای مرا شنید در حدّ درک و فهم خود با من همراهی کرد.

امّا حقیقت حال درونی مرا نفهمید.7- راز من در ناله های من آشکار است اما چشم و گوش افراد

ظاهربین نمی تواند حال مرا درک کند.8- گر چه جان تن را درک می کند و تن از جان آگاهی دارد و هیچ

یک از دیگری پوشیده نیست.اما توانایی دیدن جان به هیچ چشمی داده نشده است.

9- این صدای ناله نی از سوزناک و آتشین است و هوای معمولی نیست که در نی دمیده شده است.

هر کس از این ناله های سوزناک و آتشین عشق بی بهره باشد خدا کند نابود گردد.10- دلیل فریادهای

ناله های نی(مولوی) سوزش محبت الهی است و جوشش عشق باعث می شود شراب شوق الهی

در دل انسانهای عاشق خدا به جوش آید.11- صدای نغمه ی نی، همدم و یار هر عاشق هجران کشیده

است. آهنگ این دستگاه راز ش را فاش می کند.12- نی هم زهر است و هم پادزهر در عین درد آفرینی

درمان بخش نیز هست.(چون هم در مجلس شادی و هم در مجلس غم نواخته می شود مفهوم

دوگانه ای دارد. به ظرفیت وجودی افراد بستگی دارد.)

13- نی داستان راه خطرآفرین و خونین عشق را شرح می دهد و از قصّه ی عاشقانی مثل مجنون

سخن می گوید.

14-  معنی حقیقی عشق را هر کسی درک نمی کند. تنها عاشق ، محرم راز عشق است.

همان طور که برای شنیدن سخن وسیله ای مثل گوش لازم است.

15- در وضعیت غم انگیزی که ما داریم گذشت روزگار مفهومی ندارد و روز های ما با سوز و گداز

می گذرد. با غم عشقی که داریم متوجّه گذشت روزگار نیستیم.16- اگر روزهای عمر ما می گذرد،

بگو بگذرد اهمیتی ندارد. ای عشق الهی تو بمان، ماندن تو برایم مهم است. ای خدایی که هیچ کس

به پاکی تو نیست.17- تنها ماهی دریای حق(عاشق و سالک حقیقی) از غوطه خوردن در دریای عشق

سیر نمی شود.هر کس از معرفت و عنایت خدا بی بهره باشد در راه طلب خسته می شود.

18- افراد بی بهره از عشق حال انسان عارف و عاشق و به کمال رسیده را درک نمی کنند پس سخن را

به پایان می رسانم والسّلام

 

ملکا ذکر تو گویم

1- پروردگارا  ای پادشاه عالم وجود، تو را می ستایم. زیرا تو مقدّس و پاکی و خدای منی و تنها به همان

راهی می روم که تو به من نشان می دهی.

 2- همیشه در جستجوی آستان تو هستم و همواره به دنبال فضل و بخشش توام. همیشه از

بی همتایی تو سخن می گویم زیرا تو به یگانگی سزاواری. 3- تو دانا ، بزرگ ، بخشنده و مهربانی.

تو مظهرفضیلت و شایسته ی ستایشی.

 4- نمی توانم تو را توصیف کنم زیرا تو در ادراک و فهم هیچ کس نمی گنجی. نمی توانم مثال و

شبیهی برای تو بیاورم زیرا تو در وهم و خیال هیچ کس تصویر نمی شوی.(بسیار بالاتر از حدّ فهم و

خیال ما هستی)

 5- تو بسیار با شکوه و بزرگ و عزیزی.تو مظهر دانش و ایمان و یقینی -  تو سرشار از نور و شادی

هستی تو تمامی بخشش و پاداشی. 6- خدایا تو از عالم غیب خبر داری و گناهان و عیب های ما را

می پوشانی همه ی کم و زیاد شدن های دنیا به اراده ی توست. 7- خدایا ، سنایی با تمام وجود فقط

تو را به یگانگی می ستاید به امید آن که این اعتقاد موجب رهایی اش از آتش و عذاب دوزخ باشد.

پیروز باشید/سعادت یار


« کاوه ی دادخواه»

1- وقتی که جمشید مغرور شد و خود را خدا خواند شکست خورد و اوضاع دگرگون شد.(تغییر کرد.)

2- آن انسان سخن گو (نکته گوی) باهوش بسیار زیبا گفته: زمانی که به قدرت رسیدی بیشتر خداوند

را عبادت کن و بنده ی او باش.(به فرامین او عمل کن)

3- هر کس که نسبت به خداند ناسپاسی کند از همه چیز و همه کس می ترسد و ضربه می خورد.

4- روزگار جمشید تیره و تار شد و از پادشاهی برکنار شد.


1- رسم و آیین نیکی و فرزانگی از بین رفت و جای آن را بدی و ظلم فرا گرفت.

2- علم و هنر جای خود را به مکر و حیله داد. راستی و درستی جای خود را به دروغ و ریا داد.

3- انسانهای دیو سیرت دست به انجام هر عمل بدی می زدند و درباره ی نیکی و خوبی فقط

مخفیانه سخن گفته می شد.

4- ضحاک کاری جز بدی ،کشتن، غارت و سوزاندن بلد نبود. 

 ******
1- ناگهان از جلوی بارگاه شاه فریاد دادخواهی فردی به گوش رسید.

2- فرد ستم دیده را نزد شاه بردند و او را در کنار بزرگان مجلس شاه نشاندند.

3- پادشاه با خشم به او گفت که: بگو ببینم چه کسی به تو ظلم و ستم کرده.

4- فریاد کشید و در حالی که دست به سر کوبید گفت از شاه ستم دیده ام و من کاوه ی دادخواهم.

5- من آهنگری هستم که به هیچ کس ضرر و زیان نمی رسانم ولی شاه به من ظلم و ستم کرده.

6- تو شاهی یا اژدهایی باید در این مورد داوری و قضاوت شود.

7- اگر تو پادشاه هفت کشور هستی پس چرا ما باید این همه رنج و سختی بکشیم.

8- باید به خاطر این اعمالت به من حساب پس بدهی تا اینکه مردم جهان شگفت زده شوند.

9- باشد که در موقع حساب پس دادن به من بگویی که چرا فرزند من را می خواهی بکشی.

10- چرا می خواهی مغز فرزندان من را خوراک مارهایت کنی. 

 *******


1- زمانی که کاوه استشهاد نامه را خواند فورا روبه بزرگان مجلس ضحاک کرد.

2- فریاد برآورد؛ ای حامیان ضحاک دیو صفت و ای کسانی که از خدای جهان نمی ترسید

3- همه ی شما با او هم رای شده اید و در آتش دوزخ گرفتار خواهید شد.

4- من این استشهاد نامه را امضاء نمی کنم و از پادشاه هم هیچ ترسی ندارم.

5- کاوه فریاد کشید و در حالی که ا ز خشم و عصبانیت می لرزید استشهاد نامه را پاره کرد و زیر پا

انداخت.

6- به همراه فرزند عزیز خود در حالی که فریاد می کشید از بارگاه ضحاک بیرون رفت. 

 ****** 

1- مردم روی بام ها در کوچه ها کسانی که جنگجو بودند.

2- از بالای دیوارها خشت و از روی پشت بام سنگ می انداختند و مردم کوچه با شمشیر و تیرو کمان

به مقابله با ضحاک و یارانش پرداختند.

3- مانند باران که از ابر سیاه می بارد سنگ و خشت از آسمان می بارید و بر ضحاک و یارانش فرود

می آمد.4- جوانان شهر و پیران جنگ آزموده .

5- به لشکر فریدون پیوستند و ضحاک نیرنگباز را رها کردند.

 
 « گذر سیاوش از آتش»

1- پیشوای زرتشتی به شاه کاووس گفت: که غم و درد شاه پنهان نخواهد ماند.

 
2- اگر می خواهی حقیقت آشکار شود باید آنها را (سیاوش یا سودابه) آزمایش و امتحان کنی.

 
3- هر چند فرزند (سیاوش) عزیز است اما بدگمانی نسبت به او دل شاه را آزرده خواهد کرد.

 
4- از طرف دیگر بدگمانی نسبت به سودابه نیز شاه را آزرده خاطر می کند.

 
5- چون خیانتکار معلوم نشد و در این باره سخنان گوناگون است برای مشخص شدن بی گناه یکی از

آن دو باید از آتش عبور کند.

 
6- رسم و آئین روزگار این گونه است که آتش به انسانهای بی گناه آسیبی نمی رساند.

 
7- کیکاوس سودابه را به نزد خود فراخواند واو را با سیاوش روبه رو کرد .

 
8- در پایان کیکاووس گفت: دل و جان من نسبت به شما آرام و مطمئن نمی شود.

 

9- مگر آتش سوزنده گناهکار را مشخص سازد و او را رسوا کند.

 

10- سودابه این چنین پاسخ داد که: من در باره ی امور خود راست می گویم.

 
11- سیاوش باید بی گناهی خود را ثابت کند زیرا که او کار بد کرده است و به گناه روی آورده.

یا سیاووش را باید ادب کرد که مرتکب این بدی شده است. 
12- کیکاووس به پسر جوان خود گفت: نظر تو در این باره چیست؟
 
13- سیاوس در پاسخ چنین گفت که : ای پادشاه جهان تحمل دوزخ از این تهمت برایم آسانتر است.

(آتش جهنم برایم سهل است.)

 
14- اگر کوهی از آتش باشد از میان آن عبور می کنم و اگر قرار بر عبور از میان آتش باشد،

برای من آسان است.

 
15- ذهن و روح شاه کاووس بواسطه ی اندیشه درباره فرزند و همسر (نیکوکار)با اصل و نسبش

پریشان شد. 

16- اگر یکی از از این دو گناهکار شناخته شود از این به بعد چه کسی مرا شاه کاووس خواهد خواند.

(آبرو و اعتبار پادشاهی ام از بین می رود.)

 17- فرزند و زنم به منزله ی خون و مغز من است. آیا آبرو ریزی از این بدتر هم می شود.!

 
18- همان بهتر که ذهن و دل خود را از فکر این عمل زشت پاک کنم و چاره ای بیندیشم.

 
19- آن انسان خوش سخن و نکته سنج این گونه فرمود که: با بد دلی و بدگمانی حکومت نکن.

 
20- کیکاووس دستور داد تا ساربان صد کاروان اسب و شتر های بزرگ را از دشت بیاورد. 

21- اسب و شتر ها هیزم ها را حمل می کردند و همه ی مردم برای تماشا به آن جا آمدند.

  22- پهلوان جنگجو (کیکاووس ) با صد کاروان شتر سرخ مو هیزم های فراوانی آورد.

 23- هیزم ها را مانند دو کوه بزرگ در آن دشت بر روی هم انباشته کردند و مردم برای تماشا گرد آمده

بودند. 24- فضای خالی بین دو کوه هیزم به اندازه ای بود که چهار نفر سوار به سختی می توانستند

از آن عبور کنند. 25- در آن زمان (زمان کیکاووس) ،راه و رسم شاهان در تشخیص خطاکار از درست کار

این گونه بود . 26- سپس شاه به روحانی مشاور دستور داد که بر روی هیزم ها نفت بریزند.

 27- دویست مرد برای آتش زدن هیزم ها آمدند و در هیزم ها دمیدند .گویی شعله های بزرگ آتش شب

تاریک را به روز روشن مبدل می کرد.

 28- در اولین دمیدن دود سیاهی به هوا برخاست ولی پس از آن آتش زبانه کشید و هیزم ها شعله ور

شد.

 29- زمین بواسطه ی شعله های آتش از آسمان هم نورانی تر شد و در حالی که مردم ناله و زاری

می کردند آتش سوزنده زبانه می کشید.

 30- همه ی مردم برای سیاوش و آن چهره ی خندانش غمگین و گریان شدند. 

31- سیاوش در حالی که کلاه جنگی زرینی به سرگذاشته بود به نزد پدر آمد .
 
32- سیاوش با آرامش و هوشیاری در حالی که لباسهای سفید بر تن کرده بود خندان و امیدوار بود.

 
33- سیاوش در حالی که سوار بر اسب سیاه عربی شده بود آنچنان تاخت که گردو غبار نعل اسبش به

 ماه رسید.

 
34- مانند کسانی که کفن می پوشند لباس سفید پوشیده بود و به خود کافور زده بود.

 
35- زمانی که سیاوش به نزدیک کاووس شاه رسید از اسب پیاده شد و در برابر پدر تعظیم کرد.

 36- سیاوش پدرش را شرمنده و خجالت زده دید و پدرش با او به نرمی سخن می گفت. 

37- سیاوش به پدرش گفت: غمگین نباش ، رسم و آیین روزگار این است. 

38- سراسر وجود من شرمنده ی تو است اگر بی گناه باشم از آتش رهایی خواهم یافت.
 
39- اگر من گناهکار باشم خداوند جهان آفرین مرا زنده نخواهد گذاشت.(خواهد سوزاند)
 
40- به کمک پروردگار وصاحب نیکی ها از این کوه آتش هیچ ترسی در دل ندارم و به سلامت از آن عبور

خواهم کرد.41- از این سخنان سیاوش ناله و فریاد مردمان بلند شد وهمه ی مردم نیز از این کار

اندوهگین شدند.
 
42- سیاوش بدون ناراحتی و اندوه اسبش را تاخت و به جنگ (مقابله) با آتش رفت.
 
43- آتش از همه طرف زبانه می کشید و کسی نمی توانست سیاوش و اسبش را ببیند.

 
44- مردم در دشت در حالی که گریه می کردند منتظر بودند ببینند سیاوش کی از آتش بیرون می آید.

 
45- مردم وقتی سیاوش را دیدند که به سلامت از میان آتش بیرون آمد فریاد کشیدند.( شور و غوغایی

به پا شد)

 
46- سیاوش در حالی که لباسها بر تنش سالم بود با اسبش از آتش بیرون آمد گویی به جای آتش

درون گلها رفته است.

 
47- در اثر بخشایش خداوند آتش مانند آب سرد و بی اثر شد.

 
48- زمانی که سیاوش از میان آتش عبور کرد و به دشت رسید شور و غوغایی در مردم شهر و کسانی

که در دشت بودند به پا شد.
 
49- سواران لشکر اسبهایشان را تاختند و به نزد سیاوش رفتند و مردم جلوی پای سیاوش پول ریختند.
 
50- بزرگان و کوچکتران همگی شاد و خوشحال شدند.
 
51- مردم این خبر را برای یکدیگر نقل می کردند (مژده می دادند) که خداوند عادل بی گناه را بخشید. 

52- سودابه از روی خشم موهایش را می کند و در حالی که گریه می کرد صورتش را چنگ می انداخت.

 
53- سیاوش در حالی که اثری از دود، آتش و گرد و غبار بر روی تنش مشاهده نمی شد پاک و بی گناه

به نزد پدر رفت.

 
54- شاه کاووس و تمامی لشکریان به احترام سیاوش از اسبهای خود پیاده شدند.
 
55- شاه کاووس سیاوش را محکم در آغوش گرفت و از رفتار بد خود معذرت خواهی کرد. 

مناظره ی خسرو با فرهاد

1- ابتدا خسرو از فرهاد پرسید اهل کجایی؟ خسرو در جواب گفت از سرزمین عشق و آشنایی هستم.

2- خسرو سئوال کرد شغل و حرفه ی مردم آن سرزمین چیست؟ فرهاد گفت : جان خود را در قبال غم

و اندوه می فروشند.

3- خسرو گفت: جان فروشی دور از ادب است. فرهاد گفت: این امر از عاشق بعید نیست و جای

شگفتی ندارد.4- خسرو گفت : از ته دل این گونه عاشق و شیفته شده ای؟ فرهاد گفت: تو می گویی

از ته دل ولی من می گویم با تمام وجودم عاشق شده ام.

5- خسرو گفت: حال و احوالت با عشق شیرین چگونه است؟ فرهاد گفت: عشق او عزیزتر از جان شیرین

من است.

6- خسرو گفت: آیا هر شب او را مانند مهتاب در خواب می بینی؟ فرهاد گفت: بله، اگر بخوابم ولی با

وجود عشق او خواب به چشمانم نمی آید.

7- خسرو گفت: چه وقت شیرین و عشق او را از یاد خواهی برد؟ فرهاد گفت: او را زمانی از یاد می برم

که بمیرم.

8- خسرو گفت: اگر به بارگاه (منزل) شیرین راه پیدا کنی چه می کنی؟ فرهاد گفت: فرش زیر پای او

خواهم شد.(جانم را فدای او می کنم)

9- خسرو گفت: اگر شیرین یک چشم تو را کور کند چه می کنی؟ فرهاد گفت: این چشم دیگرم را فدای

او می کنم.(پیش کش او می کنم.)

10-خسرو گفت: اگر فرد دیگری شیفته ی او شود چه می کنی؟ فرهاد گفت: پاسخ او را با شمشیر آهنین

می دهم اگر چه او مانند سنگ سخت باشد.

11-خسرو گفت: اگر به وصال او نرسی چه می کنی؟ فرهاد گفت: می توان لااقل دورادور در چهره ی او

نگاه کرد و همین برایم کافی است.

12-خسرو گفت: شایسته نیست که از شیرین همچون ماه دور باشی.فرهاد گفت: آدم مجنون (دیوانه)

بهتر است از ماه دوری کند.

13-خسرو گفت: اگر شیرین از تو تمام دارائیت را بخواهد چه می کنی؟ فرهاد گفت: من این را با گریه و

زاری از خداوند آرزو دارم.

14-خسرو گفت: اگر او به عنوان هدیه سر تو را بخواهد تا بدین وسیله شاد شود چه می کنی؟ فرهاد

گفت: این دِین (قرض) خود را فورا اِدا می کنم.

15-خسرو گفت: عشق شیرین را از دلت بیرون کن. فرهاد گفت: عاشقان واقعی این کار را نمی کنند.

(این کار از عاشقان واقعی بر نمی آید.)

16-خسرو گفت: این کار بیهوده ای است، عشق او را رها کن و آسوده خاطر شو.فرهاد گفت: آسایش

و راحتی برای من حرام است.

17-خسرو گفت : او را رها کن و در این درد و رنج خود صبور باش . فرهاد گفت: بدون جان (معشوق)

چگونه می توانم شکیبایی کنم.

18-خسرو گفت: هیچ کس بواسطه صبوری خجل و شرمنده نیست. فرهاد گفت: دل می تواند صبر و

شکیبایی کند ؛ حال آن که من دل خود را از دست داده ام.

19-خسرو گفت: حال و روز تو بواسطه عشق جان فرسایت آشفته و زار است. فرهاد گفت: کاری شیرین

تر و بهتر از عاشقی سراغ ندارم.

20-خسرو گفت: جانت را بیهوده فدای او نکن، او عاشقان و شیفتگان بسیاری دارد. فرهاد گفت:

دل و جان بدون عشق (معشوق) دشمن یکدیگرند.یا:بیهوده جانت را در راه او فدا نکن همین که دل

به او داده ای بس است. فرهاد گفت:دل و جان بدون او برایم دشمنند.

21-خسرو گفت : عشق شیرین را از دلت بیرون کن .فرهاد گفت: عشق شیرین به منزله جان و روح من

است و بدون آن زنده نیستم.

22-خسرو گفت: شیرین متعلق به من است او را فراموش کن. فرهاد گفت: من هیچ وقت او را از یاد

نمی برم .(فراموش نمی کنم.)

23-خسرو گفت: اگر من به چهره ی زیبای او نگاه کنم چه می کنی؟ فرهاد گفت: با آه و ناله ی خود

آفاق (آسمان ها) را به آتش می کشم.

24-وقتی خسرو در مقابل حاضر جوابی و عشق فرهاد مغلوب و عاجز شد؛ صلاح ندید که بیشتر از این

با او گفتگو نماید.

25-خسرو به دوستان خود گفت: در میان همه ی موجودات (موجودات آبی و خاکی) کسی به این

حاضر جوابی ندیده ام.

« دریای کرانه ناپدید»

1- دوباره عشق و علاقه ی او مرا اسیر خودش کرد و تلاش برای رهایی از این عشق بی فایده بود.

2- عشق مانند دریایی است که ساحل ندارد، ای انسان عاقل در دریای عشق نمی توان شنا کنی

و غرق خواهی شد.

3- ا
گر می خواهی به عشق خود وفادار بمانی بسیار چیز های زشت و ناپسند را باید برخود قبول کنی

و بپسندی .

4- زشتی ها را باید خوبی و نیکی ببینی و فرض کنی زهر را به جای قند و شکر بنوشی و اعتراض نکنی.


5- من در عشق خود سرکشی و نافرمانی کردم و نمی دانستم که هر چه بیشتر از عشق گریزان باشم بیشتر شیفته و عاشق می شوم.(هر چه کمند بیشتر کشیده شود محکم تر می گردد.)

درس دوازده متن دوم
1-معشوقه اي به عاشق خود پيغام داد كه مادر تو با من ناسازگار است و سر جنگ دارد.2-هركجا مرا از

دور مي بيند چهره اش را در هم مي كشد و اخم مي كند. 3-با نگاههاي خشمگينش دل نازك مرا آزرده

مي سازد.4-مانند سنگي كه از فلاخن (نوعي وسيله ي سنگ اندازي)پرتاب مي شود مرا از در خانه

مي راند.5- تا زماني كه مادر بي رحم تو زنده است، شيريني زندگي ما مثل زهر و سم است.(ما به

لذت واقعي نمي رسيم)6- تا زماني كه او را نكشي با تو يار و همراه نمي شوم.7-و8-اگر مي خواهي

به وصال من برسي، بايد همين الآن بدون هراس و فوراً بروي و سينه ي او را بشكافي و قلبش را بيرون

آوري،9- و آن را كه هنوز گرم و خونين است براي من بياوري تا از دلم كدورت و كينه را ببرد10- عاشق

نادان و بدكردار،همان،عاشق فاسق و بي شرم و بي آبرو و باعث ننگ و نفرت، 11-حرمت مادري را از

ياد برد و در حالي كه از شراب مست شده و به خاطر كشيدن بنگ بي عقل شده بود12- رفت و مادرش

را به زمين انداخت و سينه ي او را دريد و قلبش را به دست گرفت.13- در حالي كه دل مادر مانند نارنج

در دستش بود قصد رفتن به منزل معشوقه كرد.14- اتفاقاً جلوي در، به زمين خورد و آرنجش كمي

زخمي شد.15- آن دل گرم كه هنوز جان داشت و مي تپيد، از دست آن بي فرهنگ افتاد.16-وقتي از

زمين برخاست و مي خواست آن دل را بردارد،17- ديد كه از آن دل خون آلود، آرام اين صدا به گوش

مي رسد:18-آه دست پسرم خراش يافت واي پاي پسرم به سنگ خورد.